حســــــــ بودنت قشنگ تریـــ ـــ ــن حس دنیاست

تو ڪـﮧ باشی .. هر روز را .. نـــ ــــــ ــــ ـــــه!

هر ثانیه را ..عشــ ــ ــ ـق است !!

 

 

 

 

 Baby Birthday Ticker Ticker

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 آذر 1394ساعت 14:32 توسط مـامـی رادیـن

سلام

 

بعد از مدتها اومدم به اینجا سر بزنم، صفحه م که باز شد دلم هوری ریخت، همه خاطراتی که اینجا نوشتم یه لحظه برام تداعی شدن، چه خاطره های تلخ و شیرینی دارم. 

فقط اومدم بگم که خدای بزرگ لطف بی نهایتش رو شامل حالمون کرده و من و همسرم دوباره صاحب یه نی نی ناز نازی دیگه مثل رادین میشیم، یه دختر خوشگل ، که ایشالله اسمش رو ، رونیا به معنی اصیل و با نژاد ، میذاریم ، فردا ایشالله وارد ماه هفتم بارداری میشم، دارم از تک تک لحظاتم لذت میبرم، ولی روزها به سرعت دارن میگذرن، پسر گلم هم تو ۲۱ ماهگیه و کلی برامون شیرین زبونی میکنه ، خدا رو به خاطر نعمت هایی که بهمون داده شکر میکنم، ایشالله که روزهای باقی مونده هم به سلامتی سپری بشه و دختر قشنگمون صحیح و سالم پاشو به این دنیا بذاره . 

پسر گلم ، دختر قشنگم بی نهایتتتت دوستون دارم ، خدای بزرگ حافظ و نگهدارتون باشه 

۹۵/۵/۲۵ 

نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1395ساعت 1:05 توسط مـامـی رادیـن |

سلام

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده ولی کارهای روزمره و شبکه های اجتماعی باعث شدن ازش دور بشم شاید هم اینا بهونه باشن

خیلی دوست دارم مثل قبل اینجا بنویسم اینجا دفتر خاطراتمه خاطرات تلخ و شیرینم اینجا حس خیلی خوبی بهم میده کاش بتونم دوباره مثل قبل از تک تک لحظاتم بنویسم 

 

مهمترین اتفاقی که تو این مدت افتاده راه رفتن رادین گلمه ، رادینم ۱۴ ماه و ۳ روزگی راه افتاد و حسابی سورپرایزمون کرد.

 

این آدرس اینستاگراممه عکسها و فیلمهای رادین رو اونجا میذارم، آدرسش رو براتون مینویسم دوست داشتین پسرم رو دنبال کنید  radin.lovelyson@

ایشالله که بتونم باز به اینجا سر بزنم 

اینجا رو بی اندازه دوست دارم 

 

رادین ما تا این لحظه ۱ سال و ۲ ماه و ۱۴ روز سن دارد.

نوشته شده در يکشنبه 18 بهمن 1394ساعت 23:59 توسط مـامـی رادیـن |

 

سلام

خیلی وقته نیومدم دلیلش هم سرشلوغی و یه کم تنبلی بود. 

بالاخره سالروز تولد رادینم هم رسید از یه هفته قبل مشغول تدارکات تولد پسرم بودم هر چند تولد خیلی سنگینی نگرفتم تعداد مهمونها هم کم بود کلا 20 نفر بودیم ولی عالی بود و خیلی خوش گذشت. تولدش رو با تم باب اسفنجی گرفتم فقط هم ریسه و بنرش رو میخواستم که اونم خودم طراحی کردم و البته نمیخواستم زیاد شلوغ کاری کنم.

از پسرم بگم که 11 ماه و 5 روزگی تونست به وسایل خونه دست بگیره و بایسته الان هم داره تمرین میکنه که بدون دست گرفتن تعادل خودش رو حفظ کنه ، 11 ماه و 25 روزگی هم دو تا دندون نیش بالاش دراومدن ولی هنوز دندون شماره دو که میشه دو تا دندون وسط بالا درنیومدن همین روزهاست که جوونه بزنن. 

رادینم مدام در حال دادا گفتنه، از بعد از یکسالگیش کلی تغییر کرده عکس خودش رو رو دیوار اتاقش میبینه دستش رو دراز میکنه و بهش اشاره میکنه ، رو تختیش رو هم خیلی دوست داره بهش میگم رادین خرسی کو و خرسهای روی پارچه روتختیش رو نشون میده. از 12 ماه و 21 روزگی هم یاد گرفته بای بای میکنه، دست دسی کردن رو هم یاد گرفته .تو طول روز هم کارش شده سرک کشیدن تو کابینتها.

واکسن یکسالگیش رو هم که خیلی استرس براش داشتم رو زدیم شکر خدا اصلا اذیت نشد هر چند دکتر قبل واکسن خیالم رو راحت کرد که این واکسن تب نداره. حالا میمونه واکسن 18 ماهگی که سخت ترین واکسن هستش.

از چند وقت قبل تولد رادین خیلی دلتنگ بودم دلم هوای پارسال رو میکرد حتی روز تولدش لحظه به لحظه پارسال جلو چشمام بود و اگه سرگرم کارهای تولدش نبودم دلتنگی اذیتم میکرد.

 

امشب هم شب یلداست دومین یلدای زندگی پسرم ، پارسال این موقع رادین 25 روزش بود و امروز 12 ماه و 25 روزشه، تا عمر دارم شاکر خدای بزرگم به خاطر این هدیه زیبای که بهمون بخشید.

 

خوب سخن کوتاه کنم و برم سراغ عکساهای گل پسر

 

 

رادین خرسی کو؟

 

پسرم عاشق خیاره، اینجا داریم میریم واکسن بزنیم

 

اینم شب قبل تولد 

 

اینجام برای اولین بار پسرم تونست خودش بدون دست گرفتن به چیزی تعادلش رو حفظ کنه 

 

اینم عکسهای تولد

 

این عکس رو خودم برای پسرم درست کردم، عکسهاش از بیمارستان تا تولد یکسالگیش به صورت ماهانه 

 

اینم رادینم وقتی 24 روزش بود و اولین یلداش

 

 

محبتمحبتمحبت پسرم تولد یکسالگیت مبارک خدای بزرگ همیشه حافظ و نگهدارت باشه محبتمحبتمحبت

.: رادین ما تا این لحظه ، 1 سال و 25 روز سن دارد :.

نوشته شده در دوشنبه 30 آذر 1394ساعت 14:23 توسط مـامـی رادیـن |

دو ساعته دارم مینویسم همش پریدددد

دوباره از اول

 

سلام

رادینم 11 ماهه شدی هزار ماشالله، انقدر روزها سریع میگذرن تا چشم رو هم بذارم یکساله هم میشی انشالله. فقط مامانی استرس واکسن یکسالگی رو داره ایشالله که اذیت نمیشی.

بگم از این روزها که ، تو 10 ماه و 2 روزگی تونستی چهار دست و پا بری ، الان هر جا بخوای سرک میشی، کم کم میتونی به تنهایی بایستی ایشالله به زودی بتونی راه بری.

پنج شنبه هفته قبل هم سرماخوردی تب و عطسه و آبریزش بینی داشتی ولی شکر زیاد طول نکشید و خوب شدی.

امروز میخواستم ببرمت چکاپ پیش دکترت ولی هوا بارونی و سرده ، حالا ببینم چی میشه شاید هم بردمت.

دندون بالاییت هم انگار داره در میاد، زیر لثه مثل مروارید سفید معلومه .

خواب روزت خوبه ولی شبها تا صبح هزار بار بیدار میشی حتما به خاطر دندونته.

خوب این خلاصه چیزی بود که نوشته بودم 

چون از خواب بیدار شدی خلاصه وار نوشتم

بریم سراغ عکسها

 

این حرکت دروازه رو تازه یاد گرفتی و هی تمرین میکنی

یاد گرفتی دس دسی هم میکنی

 

بوسبوسبوس11 ماهگیت مبارک گل نازمبوسبوسبوس

.: رادین ما تا این لحظه ، 11 ماه سن دارد :.

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1394ساعت 12:42 توسط مـامـی رادیـن |

عجیب امشب دل تنگ شدم به یاد روزهای گذشته افتادم چقدر زود زمان میگذره

انگار همین دیروز بود از انتظارم مینوشتم و حالا صاحب پسر کوچولوی نازی شدم که تمام لحظاتم رو پر کرده. هنوزم باورم نمیشه

بگذریم

میخواستم بگم که دوستهای عزیزم خیلی وقته دیگه نمی نویسید. وبلاگ هاتون خیلی وقته آپ نشده. همیشه بهتون سر میزنم و به یادتون هستم 

انشاالله هر جا هستید سلامت و خوشبخت باشید

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر 1394ساعت 23:43 توسط مـامـی رادیـن |

سلام

پسر گلم تعداد ماه های زندگیت دو رقمه شدن، شکر خدا که این روزها رو دارم تجربه میکنم، دارم از لحظه لحظه ی وجودت لذت میبرم ، بعضی اوقات هم یه کم عصبی و کلافه میشم اونم بیشتر به خاطر خستگیه، تو طول روز بیشتر بیداری مخصوصا از ساعت 5 بعداظهر اگر بخوابی اونم با هزار ترفند فقط نیم ساعته میره تا شب، شب هم دیگه مثل قبل 9 نمیخوابی تا 11 و 12 بیداری، البته به نظرم اینجوری بهتره چون اگه مهمون بیاد یا مهمونی بریم راحت تره و کمتر نق میزنی.

از این مدت بگم که روز 9 ماه و 16 روزگیت صبح که از خواب بیدار شدی چشم راستت آب میومد و ورم داشت و قرمز بود خودت هم یه کم بی حال بودی شب قبلش یه کم هوا سرد بود و نصفه شب که بیدار شدم دیدم پتو رو کنار زدی.  بعد فکر کردم حتما سرماخوردی بعداظهرش با بابایی بردیمت دکتر بماند که چقدر منتظر موندیم دکتر معاینه ت کرد و گفت علائم سرماخوردگی نداری و گفت که ویروسه و برای چشمت بهت ستریزین داد و اومدیم خونه. 

نصفه شب حدودای ساعت 2 و نیم از خواب بیدار شدم وقتی بهت دست زدم دیدم تو تب داری میسوزی بدنت خیلی داغ بود سریع یه پارچه آوردم و تو خواب پاشویه کردم یه کم دست و پات سرد شد تو خواب هم بهت استامینوفن دادم یه کم که گذشت دمای بدنت یه کم اومد پایین تا صبح کنترلت میکردم و پاشویه فکر میکردم صبح خوب میشی ولی تبت بالاتر رفت فکر میکردم سرماخوردی بعداظهر باز بردیمت دکتر که دکتر خودت رفته بود رفتیم اورژانس کودکان دکتر معاینه ت کرد و گفت گلوت التهاب خفیف داره حتما سرماخورده یه سری داروی سرماخوردگی داد و گفت احتمالا امشب تبش بره بالا اگه زد بالای 39 فردا ببرش آزمایش .

اون شب هم تا صبح تبت رو کنترل میکردم نه قطره و نه شربت استامینوفن هم نمیخوردی و بالا میاوردی مجبور شدم هر 6 ساعت برات شیاف بذارم ولی شیاف هم تبت رو پایین نمیاورد پاشویه هم فقط دست و پات رو سرد میکرد شکم و سرت همچنان داغ داغ بود.

هر چی فکر میکردم هیچ علائمی از سرماخوردگی نداشتی نه سرفه نه آب ریزش بینی نه عطسه، دوستام گفتن حتما ویروس روزیلا گرفته که فقط تب داره و بعدش دونه های قرمز میوفته تو بدنش ، منم تحقیق کردم دیدم بچه های 6 ماه تا دو سال این ویروس رو میگرن بعد از دو هفته علائمش بروز میکنه 3 تا 7 روز تب شدید داره بعد که تب قطع میشه دونه های قرمز میزنه بیرون. حتی از دکتر اورژانس هم پرسیدم که این ویروس نیست گفت نه.

4 روز تمام تب داشتی که روز چهارم یهو قطع شد و بدنت شروع کرد به قرمز شدن و دونه های قرمز بیرون داد کل بدنت حتی صورتت رو گرفت ولی شکر خدا 24 ساعت فقط موند و محو شد خارش هم نداشت و خلاصه اینکه خیلی سخت بود ولی به خیر گذشت شکر خدا.

از مریضی بیایم بیرون از خودت بگم، الان کامل میشینی ، داری یاد میگیری چهار دست و پا بری ، حالت چهار دست و پا میشی دستهات رو حرکت میدی ولی هنوز کامل نمیتونی پاهات رو جلو ببری بعد دنده عقب میای عقب و میشینی باز دوباره تلاش میکنی ، میز جلو مبلی رو که کوتاهه یه کم میگیری و از بلند میشی البته منم کنارتم که یه وقت خدای نکرده نیوفتی. خلاصه پسر مامان داره نهایت تلاشش رو میکنه.

یاد گرفتی چیزهای کوچیک رو از رو زمین برداری، دا دا دا میگی و باهامون با زبون بی زبونی حرف میزنی، وقتی پیرمرد مهربون رو پخش میکنه یه ذوق طولانی میکنی و باهاش آواز میخونی.

مروارید های قشنگت هم دیگه بالا اومدن و دارن رشد میکنن منم همچنان با ترس و لرز بهت آهن میدم خدا کنه سیاه نشن.

امروز بعد 4 ماه بردمت بهداشت برای قد و وزن ولی انقدر شلوغ بود که همونطوری برگشتیم خونه تو هم خیلی خیلی خوابت میومد و سریع خوابت برد. تو اولین فرصت میریم پیش دکتر خودت.

بریم سراغ عکسهای این ماه

 

اینم مرواریدهای قشنگت

 

ببین خونه رو به چه روزی میندازی

اینجا تب داشتی و بی حال

عاشق بادکنکی

اینجوری میخوای یاد بگیری چهار دست و پا بری

هر جور شده خودتو رسوندی به اون مجسمه چوبی

 

اینجا هم پستونک ببعی رو کش رفتی و داری میخوریش

♥♥♥عزیز دلم 10 ماهگیت مبارک خیلی خیلی دوست دارم♥♥♥

.: رادین ما تا این لحظه ، 10 ماه سن دارد :.

نوشته شده در يکشنبه 5 مهر 1394ساعت 13:17 توسط مـامـی رادیـن |

سلام

رادینم بالاخره اولین مرواریدت  در اومد مبارکت باشه عزیز دلم 

9 ماه و 5 روزت بود صبحش رفتم بیرون تو رو گذاشتم پیش خاله ت وقتی برگشتم خاله ت گفت که خیلی بیقرار بودی منم زیاد جدی نگرفتم چون وقتی دکتر معاینه کرد و گفت فعلا خبری از دندون نیست شک نکردم که قراره دندونت در بیاد خلاصه عصر قرار بود بریم مهمونی یه نی نی کوچولو تازه به دنیا اومده بود و میخواستیم بریم اونجا منم میخواستم اینبار با خودم ببرمت چون اکثرا جاهای شلوغ نمیبرمت که اذیت  نشی ولی خیلی بیقرار بودی به هر حال بردمت ولی اونجا خیلی اذیت شدی من رو هم اذیت کردی گفتم حتما از دندونته نگاه کردم دیدم لثه ت هم زخم شده یه کم بدنت هم داغ بود ولی شکرخدا تب نداشتی وقتی برگشتیم با انگشت شربت دیفن به لثه ت مالیدم و یه کم آروم شدی و خوابیدی.

فرداش دیدم لثه ت سفیده و دندونت بالا اومده. 9 ماه و 9 روزگی هم دندون کناریش اومد بالا. عزیز مامان مبارکت باشه.

 

یه خبر خوب دیگه هم دارم اون اینه که چشمای قشنگت شکر خدا خوب شدن دیگه نیازی به میل زدن نیست هر چند دکترت میگفت خودشون خوب میشن ولی باز میترسیدم. چچشم چپت اواخر هشت ماهگی و چشم راستت اواخر نه ماهگی خوب شدن خیلی خیلی خوشحالم شکر خدای مهربون.

 

فسقل مامان الان هم کنارم خوابیدی بعدا میام وعکسات رو میذارم با گوشی تایپ کردن سخته

 

رادین ما تا این لحظه 9 ماه و 13 روز سن دارد

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهريور 1394ساعت 0:27 توسط مـامـی رادیـن |

سلام

 

مامانی عزیز دلم 9 ماهگیت هم بسلامتی تموم شد امروز وارد دهمین ماه زندگیت شدی، ایشالا ایشالا سلامت باشی گل مامان.

از این یه ماهه بگم که تو این اواخر کم کم تونستی بشینی تعادلت رو حفظ میکنی ولی یکی دوباری هم میوفتی اونم انقدر وول میخوری و با اسباب بازی هات بازی میکنی ، پرتشون میکنی بعد میخوای بری بیاریشون که میوفتی البته دورت بالش میذارم که آسیب نبینی. هنوز نمیتونی سینه خیز یا چهار دست و پا بری اشکالی نداره هر بچه ای یه جوره مثل غلت زدن که الان دم به دقیقه غلت میزنی چهار دست و پا هم بالاخره میری، دندونهات هم هنوز درنیومدن دکترت معاینه کرد گفت خبری نیست فعلا، و اینکه هر چی دیرتر دربیاد بهتره البته تا سیزده ماهگی وقت برای درآوردن اولین دندون هست. برای کم شیر خوردنت رفتیم دکتر که گفت اشکالی نداره بیشتر غذا بخوره بهتره.

ماشالا پسرم کلی بزرگ شدی و عوض شدی بیشتر برامون میخندی از غریبه ها خجالت میکشی و تو جمع همش چشمت دنبال منه، خدا نکنه کسی بیاد خونه مون باید دزدکی بره والا دنبالش گریه میکنی.

مامان بزرگت برات تاب خرید خیلی خیلی دوسش داری و کلی ذوق میکنی. الان هم داری تو روروئکت وروجک بازی میکنی.

خوب دیگه یکی دو تا عکس میذارم و وقت ویتامین هاته بیام بهت بدم

 

محبتمحبتمحبت مامانی خیلی خیلی دوست دارم 9 ماهگیت مبارک محبتمحبتمحبت

نوشته شده در جمعه 6 شهريور 1394ساعت 12:39 توسط مـامـی رادیـن |

 

یه روزی تنها آرزوم تشکیل زندگی مشترکمون بود و امروز 8 سال و 8 ماه و 8 روز از اون روز میگذره، خدایا بی نهایت سپاسگذارتم

 

نوشته شده در شنبه 10 مرداد 1394ساعت 14:14 توسط مـامـی رادیـن |

سلام

رادینم 8 ماهگیت مبارک باشه عشق مامان الهی که همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه پسرم، روزها سریع دارن میگذرن امروز به لطف خدا وارد ماه نهم زندگیت شدی، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که این روزها رو دارم تجربه میکنم، فسقل مامان کلی تغییر کردی، دیگه کامل مامان رو میشناسی و وقتی یه جایی تو شلوغی هستیم همش یه نگاهت به منه، وقتی چیزی رو میخوای منو نگاه میکنی میگی اَ یعنی اونو میخوام، خدا رو شکر از غریبه ها نمیترسی و هزار ماشالا خیلی خوشرویی همیشه میخندی. دندونت هنوز در نیومده، چهار دست و پا و سینه خیز هم نمیری ولی اگه رو زمین دراز بکشی همش غلت میزنی، عاشق روروئکت هستی و همه جا باهاش میری، وقتی خونه رو جارو میکنم دنبال جاروبرقی راه میوفتی، خوابت بهتر شده و اکثر روزها تا 9 یا 9:30 صیح میخوابی ، شبها هم عادت کردی از 9 دیگه خوابت میاد و حتما باید بخوابی والا همش نق میزنی و گریه میکنی، یه خوبی داره منم کلی استراحت میکنم و یه بدی داره اگه بریم مهمونی یه جایی خیلی سخته.

امروز میخوام ببرمت دکتر برای چکاپ ماهیانه، لب پایینت از دیروز خشک شده و ترک برداشته ، میخوام از دکتر هم بپرسم ببینم انقدر کم شیر میخوری بد نباشه.

فعلا همین عکسات رو بذارم تا بیدار نشدی گل قشنگم

 

این گل رو وقتی به دنیا اومدی دایی آورد بیمارستان برات همش با روروئکت میری و پر پرش میکنی منم دوباره درستش میکنم

 

 

 

8 ماهگیت مبارک عشق مامان خدای مهربون همیشه حافظ و نگهدارت باشه

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد 1394ساعت 12:18 توسط مـامـی رادیـن |

سلام

پسر نازم هزاااااار ماشالا هفت ماهه شدی، اصلا باورم نمیشه خیلی خیلی برام زود گذشت، انگار همین دیروز بود یه نوزاد کوچولو بودی خیلی دلم برای اون روزها تنگ شده، الهی همیشه سالم و سلامت باشی فرشته نازم.

از این ماه بگم که هزار ماشالا کلی بزرگ شدی وزنت دوباره داره میره بالا شکر خدا غذات رو خوب میخوری هر چند بعضی روزها اشتهات کم میشه ولی طبیعیه آدم بزرگها هم اشتهاشون کم میشه ولی همچنان شیر کم میخوری دیگه تفریحی شیر میخوری سیرت نمیکنه و حتما باید غذا بخوری، عاشق سرلاک گندمی ، فرنی رو هم دوست داری ولی زرده تخم بلدرچین رو که صبحها بهت میدم زیاد دوست نداری، تا حالا چند مدل غذا برات درست کردم ولی از همه بیشتر سوپ رو دوست داری فکر کنم چون راحت تر خورده میشه، عاشق نونی و دوست داری دستت بدم بخوری ولی نمیشه که تو گلوت گیر میکنه منم که خیلی میترسم. برنامه غذاییت اینجوریه: صبحونه: زرده تخم بلدرچین + فرنی، نهار: سوپ یا غذاهای دیگه، عصرونه: سرلاک گندم و بعضی وقتها هم پوره سیب و موز شام هم همون غذای نهار، راستی خیلی ماست دوست داری منم با غذات بهت میدم.

این روزها با روروئکت همه جا میری سرک میکشی و دوست داری به همه چی دست بزنی مخصوصا دوست داری بیای تو آشپزخونه ، عاشق ماشین لباس شویی هستی و با روروئکت میری روبه روش و نگاش میکنی. دندونهای پایینت از زیر لثه معلومن ولی هنوز درنیومدن یه کم لثه ت هم ورم کرده، هنوز نمیتونی به تنهایی بشینی ولی دوست داری سرپا باشی تا نشسته، حموم کردن رو خیلی دوست داری و تو وان کلی شنا میکنی، این روزها دیگه خیلی کمتر بهت پستونک میدم فقط برای خوابیدن، راستی خوابت بعد یه ماه تازه داره دوباره درست میشه روزها که فقط نیم ساعت میخوابیدی الان شده 1 ساعت تا 1 ساعت و نیم ولی همچنان صبح ها زود بیدار میشی.

اگه چیزی رو بخوای تند تند دست و پات رو تکون میدی و با صدای بلند میگی اَ اَ اَ اَ ، چند وقت پیش دوباره دکتر بردمت بازم چشمات عفونت کرده مامانی نمیذاری که قطره رو بریزم تو چشمت و چشمت هم خوب نمیشه دکتر برات پماد نوشت به جای قطره ولی بازم تاثیر قطره رو نداره.

همین الان از خواب بیدار شدی سریع عکسهات رو بذارم و بیام پیشت

 

 

هفت ماهگیت مبارک باشه عشق مامان

نوشته شده در يکشنبه 7 تير 1394ساعت 15:36 توسط مـامـی رادیـن |

سلام

پسر مامان ، عزیز دل مامان، از کجا بگم بعد اینکه پست قبل رو نوشتم و بعد اینکه از خواب بیدار شدی بی قراری هات شروع شدن فکر نمیکردم تا این اذیت بشی ولی واکسن شش ماهگی شد بدترین خاطره زندگیم ، فرشته نازم متاسفانه بی نهایت اذیت شدی انقدر که زار زار منم گریه میکردم طاقت این همه اذیت شدنت رو نداشتم.

دقیقا همون روز واکسن هم سرماخوردی برای اولین بار هم سرماخوردگی اذیتت میکرد هم واکسن، تب رو 38 بود و با پاشویه هم پایین نمیومد قطره استامینوفن هم نمیخوردی و بالا میاوردی مجبور شدم از شیاف استفاده کنم ولی این تب لعنتی پایین نمیومد، سرفه و عطسه و آبریزش بینی داشتی حتما گلو درد هم داشتی بمیرم برات، پایی که واکسن رو زده بودیم هم خیلی درد داشت و اصلا تکونش نمیدادی، اون شب تا صبح بالا سرت بیدار بودم و مواظبت بودم مامانم هم پیشم بود ، فرداش امیدوار بودم بهتر بشی جای واکسنت دیگه درد نداشت ولی هنوز تب داشتی و بی حال بودی عصرش بردمت دکتر ، دکتر گفت چرا سرماخورده بود واکسنش رو زدید منم گفت اصلا علائمی از سرماخوردگی نداشت بعد واکسن سرماخورد دکتر گفت سیستم ایمنی بدنش ضعیف شده یه سری دارو نوشت و اومدیم خونه.

داروهات رو که دادم بعدش اسهال هم شدی و پاهات سوخت اینم قوز بالا قوز شده بود ، برات پوشک نبستم و گذاشتم پاهات هوا بخوره، فهمیدم اسهال به خاطر عوارض یکی از داروها بوده دارو رو قطع کردم و دوباره فردا صبحش بردمت پیش دکتر خودت چون دکترت مرخصی بود، داروهات رو عوض کرد و گفت یکی از چشمات هم باز عفونت کرده برا اونم قطره و پماد داد، اسهال کم کم برطرف شد و سوختی پاهات هم خوب شد ولی هنوز تب داشتی و سرماخوردگی اذیتت میکرد ولی خدا رو شکر داروهات خوب بودن و به لطف خدا هر روز حالت بهتر میشد الان چند روزیه دیگه سرفه نمیکنی و سینه ت هم خس خس نمیکنه.

تو اون چند روز مریضی هیچی نمیخوردی حتی شیر فقط او آر اس دوست داشتی که اونم به خاطر اسهال بهت میدادم شیرت رو هم میدوشیدم تو شیشه و با فشار دست خودم بهت میدادم چون شیشه هم بلد نبودی بگیری با قاشق هم هر چی بهت میدادم سرفه میکردی و همه رو بالا میاوردی ، حسابی هم وزن کم کردی.

عوارض بعد واکسن هم به سرماخوردگی اضافه شد و بی قراری های تو بیشتر شد فقط گریه میکردی اونم از نوع شدیددددد مثل واکسن چهارماهگی. خیلی خیلی روزهای سختی بود ولی شکر خدا گذشت والان ماشالا حالت خیلی خوبه، فقط دیگه مثل قبل صبحها تا 9:30 ، 10 نمیخوابی ساعت 6 صبح بیدار میشی، یه کم هم خوابوندنت سخت تر شده ولی خدا رو شکر که حالت خوبه.

 

خوب بریم سراغ عکسها

 

اینم سلفی پسرم

 

 

.: رادین ما تا این لحظه ، 6 ماه و 15 روز سن دارد :.

خدای مهربون همیشه حافظ و نگهدارت باشه پسرم

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد 1394ساعت 12:27 توسط مـامـی رادیـن |

سلام

پسر مامان امروز 6 ماهت شد خدا رو هزاراااااان مرتبه شکر که تو رو بهمون داد، اوائل که به دنیا اومده بودی میگفتم کی 6 ماهه میشی باورم نمیشه انقدر زود گذشت.

خیلی سریع مینویسم چون الان خوابی و میترسم بیدار بشی، امروز واکسن 6 ماهگی رو هم زدیم یه کم گریه کردی ولی سریع بغلت کردم و آروم شدی الان هم خوابیدی ایشالا که مثل واکسن 4 ماهگی اذیت نشی گل پسرم فقط قطره استامینوفنت رو نمیخوری وقتی بهت میدم عق میزنی و بالا میاریش باید با هزار ترفند بهت بدم بخوری.

خوب از این مدت بگم که این هفته سوپ رو به برنامه غذاییت اضافه کردم خدا رو شکر دوسش داری، 5 ماه و 25 روزگیت بازم بردمت دکتر آخه به بادوم حساسیت نشون دادی و دکتر گفت تا دو ماه دیگه بهت ندم وزنت هم شکر خدا خوب بود از 6880 شده بودی 7150 ماشالا، ولی همچنان شیر کم میخوری و منم بعضی وقتها میدوشم با قاشق بهت میدم. 

این روزها کامل میتونی همه چی رو تو دستت بگیری وقتی چیزی رو هم میخوای بهت بدیم خودت و به سمتش میبری و دستت رو به سمتش دراز میکنی، عاشق رومیزی هستی که 8 سال پیش خودم درست کردم ، وقتی صبحها از خواب بیدار میشی باید حتما ببرمت یه کم بهش دست بزنی، شکر خدا خوابت خیلی خوبه و صبحها دیرتر بیدار میشی منم یه دل سیر میخوابم، ناقلای مامان خوب بلدی غلت بزنی ولی دوست نداری، فقط مواقع ضروری غلت میزنی، پریروز داشتم بالکن رو میشستم اومدم دیدم دمر شدی و نق میزنی، دیشب هم برای گرفتن اسباب بازیت کامل غلت زدی. تازگی ها هم پاهات رو میگیری و میبری سمت دهنت میخوای بخوریشون، راستی پستونکت رو هم عوض کردم و بزرگتر برات گرفتم دیگه بزرگ شدی ماشالا، از امروز هم قطره آهنت رو شروع میکنم. 

جدیدا روروئک سواری هم میکنی ولی خیلی بلد نیستی راش ببری ولی اگه یه چیزی که دوست داری رو نشونت بدم جیغ میزنی و با روروئک میای سمتش، عاشق حلقه هوشت هستی و وقتی میارمش برات کلی براش دست و پا میزنی ولی اول از همه یه دور همه ی حلقه ها رو میذاری تو دهنت و مزه ش رو امتحان میکنی، حلقه ها رو تو دستت میگیری و به جاش نگاه میکنی انگار میدونی باید بره اونجا ولی نمیدونی چه جوری. اولین سلفی رو هم از خودت گرفتی تو گوشی باباییه بعدا حتما میذارمش اینجا.

خوب بریم سراغ عکسهات تا بیدار نشدی 

 

 

6 ماهگیت مبارک رادینم بی نهایت دوست دارم،

خدای بزرگ همیشه حافظ و نگهدارت باشه

نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد 1394ساعت 12:07 توسط مـامـی رادیـن |

سلام

رادینم ، پسر نازم بالاخره دکتر اجازه داد غذای کمکی رو شروع کنیم، بذار از اول تعریف کنم، چهارشنبه که از خواب بلند شدی دیدم چشمات مثل همیشه نیست و خیلی خیلی ترشح و آب ازش میاد، دیشبش هوا یهو سرد شد منم فکر کردم سرماخوردی و نگرانت شدم خودت هم یه کم بی قراری میکردی ولی علائم دیگه ای مثل تب و سرفه و عطسه نداشتی صبر کردم ببینم خوب میشی یا نه که تغییری نکردی، فرداش بردمت دکتر، دکترت تا دید گفت چشمای قشنگت عفونت کرده(قبلا گفته بودم که تنگی مجرای اشکی داری به همین خاطر باید مواظب باشم عفونت نکنه) دلیلش هم مالیدن دستای کثیف به چشمات بوده و سرما نخوردی شکر خدا، دکتر گفت چیزی نیست و برات پماد و قطره چشم نوشت ، تا الان که استفاده کردم خدا رو شکر چشمات خیلی بهتر شده، دکتر وزنت کرد ولی تو این 18 روز از دفعه قبل که پیشش بودیم فقط 30 گرم اضافه کرده بودی وزنت 6880 بود دکتر گفت غذای کمکی رو شروع کنم و هفته اول بهت فرنی بدم ، هفته دوم حریره بادوم و هفته سوم سوپ و هفته چهارم هم زرده تخم مرغ، منم دیروز که جمعه بود برای ظهر برات فرنی درست کردم و یه قاشق بهت دادم خیلی خوشت اومد، امروز هم دو قاشق بهت میدم یکی ظهر یکی عصر، فردا هم میشه سه قاشق ظهر و عصر و شب.

روز پنج شنبه بعد اینکه از دکتر اومدیم داشتی با اسباب بازیهات بازی میکردی که دیدم غلت زدی خودت به تنهایی دستت هم از زیر بدنت درآوردی ولی دیگه تکرار نشد انگار خوشت نمیاد غلت بزنی.

راستی یادم رفت بگم دیدم موهات خیلی بلند شده یه روز خودم با قیچی و شونه کوتاهشون کردم خوب در اومد خدا رو شکر میترسیدم خرابش کنم.

این قالب جدید رو هم خودم برات درست کردم، البته قالب ثابت بود ولی خیلی از عکسهاش رو تغییر دادم امیدوارم خوشت بیاد یه عکس هم از هدرش میذارم برای یادگاری بمونه.

امروز هم بردمت حموم و کلی خسته شدی الان هم خوابیدی منم از فرصت استفاده کردم وبت رو آپ کنم.

خوب بریم سراغ عکسهات تا بیدار نشدی

 

گفتم یه بار هم از گریه ت عکس بگیرم

اینجا هم با بابایی مشغول بازی و آموزش بودید، لپ تاپ رو خیلی دوست داری ، دوست داری دست به کیبوردش بزنی 

 

اینم از خوردن اولین غذای کمکی، نوش جونت گل پسرم

 

 

 

این دو تا عکس رو هم برات درست کردم بعدا بیشتر ازت عکس میگیرم 

 

 

 

 

خدای مهربون همیشه حافظ و نگهدارت باشه پسرم

.: رادین ما تا این لحظه ، 5 ماه و 14 روز سن دارد :.

 

نوشته شده در شنبه 19 ارديبهشت 1394ساعت 13:37 توسط مـامـی رادیـن |

اولین ساعت تولد

 

الهی بمیرم برات زردی گرفتی دستگاه آوردیم خونه گذاشتیمت تو دستگاه منم دلم خون بود

8 روزگی

 

1 ماهگی

 

39 روزگی

 

 

عکس های جدید مونده بذارم ایشالا تو پست بعدی

 

.: رادین ما تا این لحظه ، 5 ماه و 10 روز سن دارد :.

الهی همیشه لبت خندون باشه پسر مامان

نوشته شده در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394ساعت 18:21 توسط مـامـی رادیـن |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد